تبليغاتX
باران اشک
به نام خالقی که تنها آرامش قلبم است...!!!

سلام دوستای گلم....خوبید؟؟؟؟

ببخشید که اگه میاین و نظر میدین نمیتونم بیام ...آخه یه مشکلی واسم پیش اومده که به نت دسرسی ندارم فعلا....

من هروقت که تونستم بیام نت حتما از شرمندگیتون درمیام و میام جواب کامنتای پر از مهر و محبتوتون رو میدم....

ممنون که به یادم هستین.....دوستون دارم...در پناه حق...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:15 توسط دریا |

دلم گرفته این روزا ، از این روزای بی نشون...

از این همه در به دری ، از گردش چرخ زمون...

دلم گرفت از آدما ، از آدمای مهربون...

از این مترسکهای بد ، از همدلای همزبون...

تو هم که بی صدا شدی ، آهای خدای آسمون...

آهای خدای عاشقا ، تویی فقط دلخوشیمون...

آره دلم خیلی پره ، از غمهای رنگ و وارنگ...

از جمله دوست دارم ، دروغهای خیلی قشنگ...

دلم گرفت از این روزا ، ازآدما..از آدمای مهربون...

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من خودم هستم و یک حس غریب...

که به صد عشق و هوس می ارزد...!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 1:34 توسط دریا |

 

خدایا...

جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنت خالی ست ...!!!

که اینگونه آغاز میگردد :

 

   " و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت  "      

 

                                

                  .............            ............      

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب...

 

                    کارام درون  دشت شب خفته است...

 

دریایم و نیست باکم از طوفان...

 

                    دریا  همه عمر  خوابش آشفته است...

 

 

                                     

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:39 توسط دریا |

دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت...

 

با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری  نداشت...

 

کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید...

 

همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید...

 

تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش...

 

دلمو برد با خودش به کلبه آرزوهاش...

 

دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده...

 

با یه قلب مهربون هم دل و هم زبون شده...

 

اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت...

 

نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت...

 

نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه...

 

خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه...

 

نمی دونست که یه روز قراره قربونی بشه...

 

هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه...

 

ولی وقتی تیر بهش خورد همه چی رو فهمیدش...

 

اما با اینکه ازش خون می چکید  می خندیدش...

 

خنده ای که از هزارتا گریه بیشتر می سوزوند...

 

دلای پاکی رو که تیر جدایی خورده بود...

 

خنده ای تلخ تر از هزارتا بغض بی صدا...

 

خنده ای به سرنوشت آدمای بی وفا...

 

 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند...

 

طلب " عشق "...

 

ز هر بی سرو پایی نکنیم...!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 19:9 توسط دریا |

 

 

 

 

امروز پدری دخترش را برای نان فروخت....!!!!

 

امروز دختر ۱۰ ساله ای مادر شد....!!!!

 

امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد....!!!!

 

امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد....!!!!

 

امروز مادری  در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد....!!!!

 

امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند....!!!!

 

و ...امروز بود که دلم برای امروزم گرفت....!!!!

 

آری امروز بود که به سادگی یک چشم برهم زدن این اتفاقات رخ داد...!!!!

 

حاصلش چیست واقعا....؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تو میدانی یا من....!!!!؟؟؟؟؟؟

 

نمیدانم دنیای شما کثیف شده یا چشمان من فاحشه....!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

خداجون...

 

گریه نکن ! درست میشه....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 15:18 توسط دریا |

 

 

ای آسمان.....!!!

 

در زیر بالهای خسته ام چقدر کوچک بودی....!!!!!

 

 

 دلم گرفته  به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم....

 

شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند....

 

دلم می خواهد فریاد بزنم....

 

ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند....

 

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم  سر داده ام....

 

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم....

 

کاش می شد پرواز کنم....

 

بروم....

 

پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت....

 

کاش می شد....

 

در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا کنم....

 

نفرین به بودن وقتی با درد همراه است....

 

بغض کهنه ای گلویم را می فشارد....

 

به گوشه ای پناه می برم...

 

کاش این بار هم کسی اشکهایم را نبیند....!!!!

 

من اگر زندگی را دوست داشتم...

 

هرگز هنگام تولد گریه نمی کردم....!!! 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 18:48 توسط دریا |

 

  زیــــــــــــــــــــــــــــبایــــــــــــــــــــــــــی یــــــــــــــــک زن....!!!!!!

 

    

 

   پسرکی از مادرش پرسید : " مادر چرا گریه میکنی ؟؟ "

 

   مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمیدانم عزیزم ، نمیدانم...!!!

 

   پسرک نزد پدرش رفت و گفت :  بابا ، چرا  مامان همیشه گریه میکند ؟

 

   او چه می خواهد ؟

 

   پدر تنها دلیلی که به ذهنش می رسید این بود : " همه زنها گریه می کنند،

 

    بی هیچ دلیلی..!!

 

 پسرک از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود...

 

    که یکبار در خوب دید که  دارد با خدا صحبت میکند ، از خدا پرسید :

 

 

     " خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند ؟ "

 

      خدا جواب داد :

 

      من زن را به شکل ویژه ای آفریدم...،،،

 

    به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند...،،،

 

    به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند...،،،

 

  به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر همه  کسانش دست از کار بکشند ،،،

 

  او به کار ادامه دهد...!!!

 

  به او احساسی داده ام تا بتواند با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد،

  

  حتی اگر بارها  او را اذیت کنند...!!!

 

  

    به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد 

   

      و همواره  در کناراو باشد...!!!

 

 

 

      و به او اشکی داده ام تا در هر هنگام که خواست فرو بریزد...!!!

 

   این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام  تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن 

  

   استفاده کند!!

 

  " زیبایی یک زن در لباسش ، اندامش ، یا موهایش نیست...!!!

 

  زیبایی یک زن را  باید  در " چشمانش "  جست و جو کرد....!!!!!!!!!!

 

   "  چشمانش................  "

 

   

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 7:30 توسط دریا |

 

 

  گــــنـــــــــــــــاه نابخشودنــــــــــــــــــــــــی مــجنــــــــــــــــــــــون

     

 

 

      

 

   

    

            لیلی و مجنون  تنها یک بار رخصت دیدار یافتند و چون به یکدیگر رسیدند ،

 

        لیلی  از مجنون  به رسم عشاق  چیزی طلبید......

        

 

        مجنون  گفت :

 

        از دو جهان جز این جان ناقابل چیزی ندارم....!!!!!

 

        لیلی  گفت:

 

        جان تو به چه کار آیدم ؟؟  چیز دیگری ببخش.....!!!!

 

 

       مجنون   اندیشید و سپس از آستر جامه اش سوزنی بیرون آورد و داد به

 

        

         لیلی.........!!!!!

 

       لیلی  پرسید : این چیست....؟؟؟

 

       مجنون  گفت :

 

       آن خارها را که روزها در بیابان از سرگشتگی عشقت در پایم رخنه می کنند ،

 

         شب ها  این سوزن بیرون می کشم.....!!!

 

          لیلی  را غم در چهره پیدا شد و گفت :

 

          ناراستی ات در عشق معلومم شد.....

 

         تو خار راه عشق مرا از پای بیرون می کشی...!؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 17:52 توسط دریا |

 

 پیش از هر چیز برایت آرزومندم که به خوبی ها عشق بورزی و نیکان و

 نیکویی ها نیز به تو روی بیاورند.....

 برایت آرزومندم دوستانی داشته باشی...برخی نا دوست و برخی 

 دوست دار که دست کم یکی در جمعشان مورد اعتمادت باشند........!!!!! 

 چون زندگی بدین گونه است.....!!!!

 برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی....نه کم و نه زیاد درست به

  اندازه تا گاهی باور هایت را مورد پرسش قرار دهد....که دست کم یکی از

  آنها اعتراضش بحق باشد تا زیاده به خودت غره نشوی......!!!

  برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک

 می کنند که این کار ساده ای است......بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ

 می کنند.....!!!!

 امیدوارم به پرنده ای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی وقتی که

 آوای سحرگاهی اش را سر می دهد....

 چرا که از این راه احساسی زیبا خواهی یافت به رایگان..........!!!!!

 امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی هر چند خرد بوده باشد.....و با

 روییدنش همراه شوی تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت جریان دارد....

 برایت آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی آن را پیش رویت بگذاری و بگویی:

 این دارایی من است.......فقط برای اینکه آشکار شود کدامتان ارباب دیگری

 است....!!!!

 آری پول ارباب بدی است اما خدمتگزار خوبی است....!!!!!!

 و در پایان..........

 برایت ای مهربان آرزومندم همواره دوستی خوب و یک دل داشته

 باشی تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی......

      (((...با هم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید...)))

 

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

 

                     

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 17:13 توسط دریا |

باور کن...صدامو باور کن.....

صدایی که تلخ و خسته ست......

باورکن...قلبمو باور کن.........

قلبی که کوهه اما شکسته ست....

باور کن....دستامو باور کن.....

که ساقه ی نوازشه........

باور کن .......چشم منو باور کن....

که یک قصیده خواهشه......

وسوسه ی عاشق شدن....التهاب لحظه هامه...

حسرت فریاد کردن....اسم کسی با صدامه....

اسم تو...هر اسمی که هست...

مثل غزل چه عاشقانه ست.....

پر وسوسه مثل سفر....

مثل غربت صادقانه ست...

باور کن اسممو باور کن.....

من فصل بارون برگم....

مطرود باغ و گل و شبنم.....

درختم...درخت خشکی تو دست تگرگم...

باور کن همیشه باور کن....

که من به عشق صادقم....

باور کن حرف منو باور کن....

که من همیشه عاشقم................!!!

                               

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:7 توسط دریا |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش

از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت . آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش

می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله انرا از شکل انداخته بود و

شوهر هم که کور شده بود................................

مردم می گفتند:چه خوب! عروس نا زیبا همان بهتر شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،..............مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.

مرد گفت:"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

 

ZXxxx

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:26 توسط دریا |

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت........،

یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهرش عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید، زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی شوهرش شد..........!

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر انچه را که باعث ازارشان می شود را بنویسند و در مورد انها بحث و تبادل نظر کنند،

زن که گله های بسیاری داشت بدون این که سر خود را بلند کند ،شروع کرد به نوشتن...........

مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسرش، نوشتن را اغاز کرد..............

یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد و بدل کردند.....!

مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند......................اما زن با دیدن کاغذ شوهر،خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.

شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:(( دوستت دارم عزیزم ))

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:22 توسط دریا |

زندگی سخت ساده است.........!

خطر کن! وارد بازی شو!

چه چیز از دست میدهی؟

با دست های تهی امده ایم، و با دست های تهی خواهیم رفت.

نه ،چیزی نیست که از دست بدهیم،فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند.............،

تا سرزنده باشیم، تا ترانه ای زیبا بخوانیم،

وفرصت به پایان خواهد رسید!

آری ، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است...........!

Love Card Postal, Love Postal Card, Pic Love, دنیای عكس, عشق قهوه ای, عشق های واقعی, عكس جدید, عكس عاشقانه, عكس های عاشقانه, عكس های عاشقانه جدید, عکس Love, عکس جالب, ع�

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 19:40 توسط دریا |

اگر روزی تهدیدت کردند: بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزی خیانت دیدی:بدان قیمتت بالاست!

گر روزی ترکت کردند:بدان با تو بودن لیاقت میخواهد.................!

                                                                                          ((دکتر شریعتی))

 

کارت پستال های عاشقانه (9)

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 19:38 توسط دریا |

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم.............

تا بخوانی و بفهمی که چقدر جایت خالیست..................

تا بدانی نبودنت ازارم میدهد..........

لمس کن نوشته هایی را که لمس نا شدنیست و عریان...............

که از قلبم بر کاغذ و قلم می چکد.........................

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است....................

لمس کن لحظه هایم را..................

تو که می دانی من چگونه عاشقت هستم.......................

لمس کن این با تو نبودن هارا.............................

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 17:6 توسط دریا |

بسوزد خانه ی لیلی و مجنون که رسم عاشقی در عالم انداختند..........اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیچ عاشقی تنها نمیشد...................

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 16:44 توسط دریا |

خداوندا به من صبری عطا فرما تا بتوانم بپذیرم همه انهایی را که نا پذیرفتنی است..............به من صبری عطا فرما ................من تنها در این دنیا تو را دارم ....تو همدم همه ی لحظه هایم هستی........................خداوندا امیدوارم لااقل تو مرا به خاطر همه ی ظلم هایم که در حق دیگران کردم ببخشی...............
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:11 توسط دریا |

به یاد ارزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد.............................

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:1 توسط دریا |

خواستی دلمو ببری بردی خدائیشم .............................

                تنها بادیه ی عشق اینه که عاشقا جدا میشن..........................

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 19:58 توسط دریا |

در سکوت دادگاه سرنوشت عشق بر ما حکم سنگینی نوشت:گفته شد دلدار ها از هم جدا!!!!!!!!!!!! وای بر این حکم و این قانون زشت.................................من و تو یعنی عشق
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 19:56 توسط دریا |

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید...............


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 0:24 توسط دریا |

دوستان عاشق شدن کار دل است/ دل چو دادی پس گرفتن مشکل است/تا توانی با رفیقان همرنگ باش/یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش...................

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 23:58 توسط دریا |

موقعی که میخواستمت ترسیدم نگات کنم

موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم

موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم

حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 23:53 توسط دریا |

هنوز ترکت نکردم...در من می ایی بلورین......لرزان ........یا ناراحت از زخمی که به تو زده ام یا سر شار از عشقی که به تو دارم.......عشق من! ما همدیگر را تشنه یافتیم و سر کشیدیم هر انچه که اب بود و خون ما همدیگر را گرسنه یافتیم و یکدیگر را به دندان کشیدیم...........انگونه که اتش میکند و زخم بر تن مان می گذارد......................اما در انتظار من بمان!!!!!!!!!!!!!!  شیرینی خود را برایم نگهدار. من نیز به تو گل سرخی خواهم داد.........

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 17:14 توسط دریا |

اره من اونم که گفتم واسه چشم تو می میرم

اره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگاموزیر رگبار غرورت

من فقط یکم شکستم /خوب نگام کنی هنوز همونم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:46 توسط دریا |

کاش می شد راه سختعشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت....................

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:41 توسط دریا |

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت رو دزدید زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه باشی حس کنی هنوزم دوسش داری.........

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی.........

 حس کنی هنوزم دوسش داری........................

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:35 توسط دریا |

ای دل واسه چی گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه کی گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون که اگه تو رو میخواست.......................هیچوقت تنهات نمیذاشت................

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 16:43 توسط دریا |

میدونستی که اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟؟؟؟؟؟؟

چون لبخند رو میتونی به هر کسی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی میریزی که نمی خوای از دستش بدی!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 17:59 توسط دریا |

ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان میکرد/ تا که هر بی سروپایی نشود یار کسی...............................

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 17:52 توسط دریا |